گر به دقت بنگري هر روز، روز محشر است.

31ام خرداد, 1396

 

همه تجمع کرده بودند که در اتوبوس باز بشه و اونا از این گرمای

  کلافه کننده نجات پیدا کنند.

بعضی ها ساک به دست ایستاده بودن، بعضی بارشون رو در جای

بار اتوبوس قرار می دادند.

چند روزی تعطیلی بود و همه می خواستن برن به شهرشون.

 یه تعداد هم بودند که همین جوری امیدوارانه با یه تماس اومده

بودند پای ماشین تا اتفاقی اگه جا بود باهاش برن.

مردد بودم کارم درست میشه یا نه،  آخه منم فقط زنگ زده

بودم و جا رزرو کرده بودم، نکنه بگن جا نیست.

یدفعه راننده  گفت : شما خانم….؟

خودمو معرفی کردم گفتند: برین بالا.شاید  اون قدر غیرت داشت

که یه خانم رو اون جا توی گاراژ رها نکنه و بره .

به همین میزانی که این جا اگه کسی تو رو از کلافگی و انتظار

نجات بده خوشحال ميشي،  در قيامت هم دلت می خواد اسمتو

بخونن و از اون وانفسای صحرای محشر که هیچ کس به فکر

کسی نیست نجاتت بدن.

اون جا آرزو مي كني کارنامه عمل رو  به دست راستت بدن و تو

در میان سيل جمعيت منتظر، با قدم هایی پر از امید به سمت

بهشت بری. خدایا قدم هایمان را بر پل صراط ملغزان.

نوشته ی: م . ی

 

اشتراک گذاری این مطلب!

گر به دقت بنگري هر روز، روز محشر است.

31ام خرداد, 1396

 

همه تجمع کرده بودند که در اتوبوس باز بشه و اونا از این گرمای

  کلافه کننده نجات پیدا کنند.

بعضی ها ساک به دست ایستاده بودن، بعضی بارشون رو در جای

بار اتوبوس قرار می دادند.

چند روزی تعطیلی بود و همه می خواستن برن به شهرشون.

 یه تعداد هم بودند که همین جوری امیدوارانه یا به یه تماس اومده

بودند پای ماشین تا اتفاقی اگه جا بود باهاش برن.

مردد بودم کارم درست میشه یا نه، من فقط زنگ زده بودم و

جا رزرو کرده بودم، نکنه بگن جا نیست.یدفعه راننده  گفت :

شما خانم….؟

خودمو معرفی کردم گفتند: برین بالا.شاید  اون قدر غیرت داشت

که یه خانم رو اون جا توی گاراژ رها نکنه و بره .

به همین میزانی که این جا اگه کسی تو رو از کلافگی و انتظار

نجات بده خوشحال ميشي،  در قيامت هم دلت می خواد اسمتو

بخونن و از اون وانفسای صحرای محشر که هیچ کس به فکر

کسی نیست نجاتت بدن.

اون جا آرزو مي كني کارنامه عمل رو  به دست راستت بدن و تو

در میان سيل جمعيت منتظر با قدم هایی پر از امید به سمت

بهشت بری. خدایا قدم هایمان را بر پل صراط ملغزان.

نوشته ی: م . ی

 

اشتراک گذاری این مطلب!

پيغام جابر

23ام خرداد, 1396

یادم می آيد آقای خالقی معاون پژوهش مرکز مدیریت حوزه های علمیه

خواهران که به یزد تشریف آورده بودند،توصیه های قشنگی به اساتید

می کردند .

مي فرمودند: “هر شب به یاد شیعیان مولا امیر المومنین علی علیه السلام

دو رکعت نماز بخوانید.” هر وقت در خلوت تنهایی ام یادی از سلمان و مقداد

و عمار و ابوذر غفاری می کنم با خودم می گویم یاران مولا کم بودند، امام

غریب بود،اما همین ها هم که بودند جانشان را در طبق اخلاص می گذاشتند

و غریبی و مظلومیت حیدر کرار را فریاد می زدند،تا این که در باره جابر بن عبدالله

انصاری رحمة الله علیه مطلبی خواندم.

او که به خاطر پیغام رسول مهربانی ها منتظر دیدار حضرت باقر

العلوم عليه السلام بود، تا سلام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را به ایشان

برساند، او که در مسجد النبی می نشست و در فراق گمشده اش ناله می زد

و زیر لب نام معشوقش را می برد ” ای باقر العلوم کجایی؟ “

مردم شماتتش می کردند، اما او خود می دانست به دنبال چه گوهری

می گردد.

و وقتی او را یافت ،هر روز به دیدار حضرت می رفت. او عاشق مولا

امير المومنين علي عليه السلام بود، در کوچه های مدینه می گشت

و برای مردم خبری می داد که ای مردم” علیُّ خیرُ البَشَر مَن اَنکَرَها فَقد کَفَرَ”

علی علیه السلام بهترین مردم است هر کس نپذیرد، کافر شده است.

ای گروه انصار ! فرزندانتان را بر محبت علی علیه السلام  تمرین دهید.

سالها و قرن ها گذشته، امروز هنوز هم این پیام کهنه و تکراری نشده

كه “علی” در هر زمان غریب است و یار می خواهد.

حواسمان باشد دیر نشود، بذر محبت مولایمان را در دل بچه ها بکاریم و بانور

عشق به اهل بیت علیهم السلام آبیاری کنیم.

راه اباذرها، عمارها، مقدادها و سلمان محمدي ها نبايد از ياد برود.

 نوشته: م . ي

به عشق مولايم امير المومنين در شب 19 قدر

 

اشتراک گذاری این مطلب!

انتظارهاتو الكي هدر نده.

22ام خرداد, 1396

اشک توی چشاش جمع شده بود بغضی سخت راه

گلوش رو سد کرده بود، انگار همه دردای این چند سال

تاب و توانش رو از دست داده بود و بعد یهو…..

داد زد  و اشک هاش به پهنای صورتش جاری شد.

او باید خودش رو خالی می کرد. باید یه راه چاره پیدا

می کرد باید یکی بهش کمک می کرد و اون فرشته نجات

شاید …شاید فقط خودش بود.

وقتی اروم شد ،بهم گفت خیلی دوستش داشتم دلم می خواست

این دوستی تا آخرداشته باشه، اسمش بهار بود… بهار زندگی من

توی مدرسه با هم دوست شده بودیم ، لحظات خوبی رو در کنار

هم سپری می کردیم، او آروم بود و نجیب و من همیشه برا ش

كلی حرف داشتم.،صدای مهربونش و برقی که در چشماش بود رو

هنوز به خاطر دارم .نمی دونم اما به خاطرش خیلی زجر کشیدم

 نمی دونم بعضی ها انگار نمی تونستن من و او رو در کنار

هم ببینند،برا همین همیشه به یه نحوی اذیتمون می کردن و

من با همه جود ازش دفاع می کردم، قرار نبود به این زودی ها

ازهدفم كه يه دوستي پاك و بي آلايش بود دست بكشم اما

ادامه »

همت بی مثال

10ام خرداد, 1396

چند ساعتی که اون جا بودم فقط به یه چیز فکر می کردم

کاش همت و توان بعضی از ماها به اندازه ی تلاش این پیرزن

مهربون بود،از صبح زود بلند شده بود و برا مهموناش که قرار

بود برا افطار به اون جا بیان ،آش جو بار گذاشته بود.

از یه طرف هی زنگ می زد به لوله کش که لوله اب خونه روحانی

که تازه به این محله اومدند، به مشکل برخورده و آب به طبقه

سوم نمی رسه.

ساعتی بعد رو به نوه اش کرد و گفت مادر اگه برات زحمتی

نیست خونه روحانی تلویزیون نداره، یکی از همسایه ها یه

تلویزیون داره  گفته  یکی رو بفرستید براشون ببره ،که این

 یک ماه مبارک رمضان بی تلویزیون نباشن.

  نیم ساعتی بعد این کارهم به سر انجام رسیده بود.

پیرزن پاهاش درد می کرد، ناخوش احوال بود  و تو خونه

نمی تونست بره بیرون ،اما همش در تلاش بود برا

خدمت رسانی و من در دلم به این همه پشتکار

احسنت گفتم و برای حال خودم دعا کردم که اسمم

طلبه امام زمان است و گاهی….افسوس که عمر تند

می گذرد.نوشته: م . ی

اشتراک گذاری این مطلب!

کلی برا خوب شدن خودم برنامه داشتم

4ام خرداد, 1396

بعضی وقتا حتی اون کسایی که یه جورایی سیم ارتباطیشون وصل نیس

تو یه موقعیتایی قرار می گیرن که دیگه به خدای  خودشون قول میدن

خوب باشن و خوب بمونن.اما یه حرف ممکنه سر نوشت زندگی کسی

رو عوض کنه…به خودم اومدم که دیدم داره حرف می زنه و اشک چشم

و بغض گلو هر دو در هم شده و حرف زدن رو براش سخت کرده ….

کمی که آروم شد گفت: آره قول داده بودم دیگه خوب باشم، رعایت

محرم و نامحرم رو بکنم.اتفاقا موفق هم شدم سعی کردم جایی بلند

نخندم موهام بیرون نباشه،بدون آرایش برم بیرون.خلاصه کلی برا

خوب شدن خودم برنامه داشتم

.اما یهو مسولین مدرسه صدام زدند گفتند :خبر موثق بهمون رسیده

بیرون تو خط واحد حجابت کامل نبوده موهات بیرون بوده و …

 بغض کردم گفتم نه!اشتباه دیدین من نبودم ..من…اما صدامو

انگار کسی نشنید، سر این ماجرا مادرم تا دو هفته باهام سر سنگین

شد، انگار باهام قهر بود و اجازه نمی داد هیچ جایی غیر از مدرسه

برم .می سوختم و می ساختم ؛دیگه مدرسه اون جایی که همیشه

دوستش داشتم نبود.بعد دو هفته تو مدرسه به مادرم گفتن که

ما اشتباه کردیم و اون شخص دختر خانم شما نبوده.اما من از او

اون جا بیرون اومدم و الان تو مدرسه بزرگسالان کوچکترین عضو

کلاسم. اینا رو یه دختر خانوم شانزده هفده ساله بهم می زد

از قبل می شناختمش ،با حجاب بود؛ اما امروز تو یه مجلس

وقتی  اتفاقی آرایش کرده دیدمش و… خیلی تعجب کردم

. نمی دونم کارش درست بوده یا نه؟ دنبال مقصر هم نیستم. اما

با خودم گفتم چقدر باید مواظب عملکردمون حرفامون و

رفتارامون باشیم که اگه یه مسیر زندگی به خاطر حرف 

نادرست ما عوض شد تا اخر تو گناهش شریکیم..

نوشته.م. ی

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

 
فراخوان شهادت امام صادق (علیه السلام)